بحث تفکر در روان شناسی دارای ریشه ای عمیق است, از جمله روان شناسان پیشرو درعلم شناختی که توجه زیادی به تفکر و ماهیت آن داشته است, جان دیویی است. او در کتاب معروف خود چگونه فکر می کنیم؟ جریان تفکر را شامل 7 مرحله می داند. مرحله اول مرحله شک و ابهام است و مرحله نهایی مرحله ای است که فرد از شک و ابهام به در آمده و به نتیجه و جواب دست یافته است. برای رسیدن به مرحله نهایی فرد باید مراحل یادگیری راطی کند که عبارتند از :
1- به فکر خطور کردن
2- تعقل
3- فرضیه سازی
4- استدلال
5- کاربرد.
از نظر دیویی, تفکر اساسی و واقعی تنها با طی این مراحل ممکن است.
اگر تفکر کلیه فرایندهای ذهنی ما را در برگیرد, می توان حل مسئله , قضاوت, استنتاج و استدلال و حتی رویا را نیز در زمره ی انواع تفکر به حساب آورد. روان شناسان مختلف, گرچه موارد نامبرده را به عنوان مثال هایی از تفکر می پذیرند ولی آن را به عنوان دسته بندی علمی انواع تفکر نمی پذیرند.
گیلفورد تفکر را به دو دسته همگرا و واگرا تقسیم می کند:
1)- تفکر همگرا , عبارت است از انتخاب مناسب ترین راه حل که مبتنی بر کاربرد دانش و قوانین منطق برای کاستن از تعداد راه های ممکن و تمرکز بر مناسب ترین راه حل .
2)-  تفکر واگرا , مرحله ی بررسی راه حل های گوناگون که مستلزم به خاطر آوردن راه حل های ممکن یا ابداع راه حل های جدید است, تفکر واگرا نامیده می شود, زیرا در این مرحله افکار فرد در جات متعدد و متنوعی سیر می کند.
در گذشته تفکر خلاق را با تفکر واگرا یکی می دانستند ولیکن امروزه اعتقاد بر این است که تفکر خلاق حاصل همکاری تفکر واگرا و همگراست. یعنی برای حل مسئله یک فرد ابتدا ذهن خود را آزاد می گذارد و راه حل های متنوعی را می یابد , ولی پس از ان باید با استفاده از تفکر همگرا, محصولات فکری رااز نظر علمی یا عملی و یا مفید بودن مورد بررسی قرار دهد و به بهترین جواب ارزشمند برسد.
پس از کارهای گیلفورد طی دهه های 1950 و 1960 گستره ی عظیمی از تحقیق در مورد خلاقیت آغاز شد تا این که پال تورنس در سال 1977 گام مهم بعدی را در این زمینه برداشت و کل زمینه ی خلاقیت را اساسا غنی کرد.
از نظر تورنس خلاقیت فرایندی است که شامل حساسیت نسبت به مسایل , کمبودها و بن بست ها می شود. حساسیتی که به بدنبال تشخیص مشکل به وجود آمده و به دنبال آن جستجو برای یافتن راه حل هایی برای مشکلات و طرح فرضیه هایی به این منظور آغاز می شود. سپس فرضیه ها و راه حل ها مورد آزمایش قرار می گیرند و تحقیقات لازم درآن به وجود می آید. تورنس , خلاقیت را مرکب از 4 عامل سیالی, ابتکار , انعطاف پذیری و بسط می داند.
تورنس , تحول خلاقیت را به عنوان یک کنش از کودکی تا نوجوانی مورد مطالعه قرار می دهد, در نیمه دوم قرن بیستم خلاقیت و ارزشیابی آن ( به عنوان استعدادی مستقل از هوش و سایر استعدادها) قدم به عرصه گذاشت و از آن هنگام تا کنون , کنفرانس ها , مجلات و مقالات زیادی در این زمینه شکل گرفته است.
پیشینه ی پژوهش
بر اساس گزارش رئیس انجمن روان شناسی امریکا از نظر تاریخی مطالعه علمی خلاقیت از زمان گیلفورد آغاز شده است. گیلفورد خلاقیت را تفکر واگرا در حل مسئله دانست و به نظر او تفکر واگرا تفکری است که در جهات مختلف سیر می کند.مطالعات گیلفورد درباره خلاقیت بر پایه روش های تحلیل عوامل استوار بود و افق های تازه ای را در شناخت و اندازه گیری خلاقیت گشود.
نظریه های خلاقیت
تداعی گرایی و رفتار گرایی
براساس این نظریه , تفکر خلاق عبارت از فعال کردن ارتباط ذهنی است و این فعال کردن تا جایی ادامه می یابد که یا به ترکیب درست و نوینی بیانجامد و یا اینکه فرد دست از آن بردارد.
هرچه فرد بتواند تداعی های بیشتری به دست بیاورد, ایده های بیشتری خواهد داشت و خلاق تر نیز خواهد بود.
روان شناسی گشتالت ( کل گرایی) :
نظریه گشتالت نوعی یادگیری همراه با بینش ( بینش مندانه) معرفی می کند که با سایر انواع یادگیری در 4 ویژگی مهم تفاوت دارد:
الف) انتقال از مرحله پیش از حل مسئله به مرحله نهایی حل مسئله ناگهانی و کامل است.
ب) عملکرد حاصل از حل مسئله از راه بینش معمولا یک عملکرد هموار و خالی از اشتباه است.
ج) راه حلی که از طریق بینش برای یک مسئله به دست می آید برای مدت زمان قابل توجهی حفظ می شود.
د) اصل حاصل از بینش به سادگی در مسایل دیگر نیز به کار می رود .
برهمین اساس در نظریه گشتالت تفکر خلاق شامل الگوهایی است که از نظر ساختاری ناقص هستند. تفکر خلاق معمولا با وضعیتی مسئله دار شروع می شود که از جهتی ناتمام است, شخص این را به عنوان یک کل درنظر می  گیرد , سپس پویایی مساله , نیروها و تنش های درون مسئله خطوط فشار مشابهی را در ذهن به وجود می آورد. شخص با دنبال کردن این خطوط فشار راه حلی را می یابد که هماهنگی کل را به آن برمی  گرداند. فرد از طریق این فرایند نوعی اشتیاق ذاتی یعنی گرفتن الگوهای کلی و بازگردانیدن نظم به آن را ارضا می کند.
گرچه نظریه گشتالت به طرزی قابل قبول توانسته آغاز تفکر با وضعیت مسئله دار را توضیح دهد, این نظریه نمی تواند چگونگی مسئله یابی را تشریح کند.
روان کاوی و نوروان کاوی :
به گفته فروید خاستگاه خلاقیت در تعارضی است که در ضمیر ناخودآگاه وجود دارد. ضمیرناهشیار دیر یا زود راه حلی برای این تعارض می یابد. اگر راه حل ناشی از قدرتمندی (من Ego ) باشد, یعنی اگر فعالیتی را تقویت کند که توسط من و یا بخش آگاه شخصیت تعیین شده است, نتیجه آن در رفتار خلاق آشکار می شود و اگر راه حل یاد شده با من مغایرت داشته باشد آن را واپس می زند.
بنابراین فرد خلاق اندیشه هایی را که آزادانه از ضمیر ناهشیارش برخاسته, می پذیرد و می تواند کنترل من بر روی (نهاد ID ) را کم کند تا گرایش های لحظه ای تکانه های خلاق را ( که توسط ضمیر ناهشیار به وجود آمده  است) ازضمیر هشیار عبور دهد و به ظهور برساند.
در نتیجه تفاوت بین هنرمند واقعی ( و آنهایی که هنرمند نیستند) این است که هنرمند واقعی می تواند روش بازگشت به واقعیت را بیابد.
بنابراین , فرضیه اساسی فروید این است که کارهنری اساسا یک برونی سازی حالت درونی هنرمند است. اما چرا خیالات یک رویابین عادی فقط حوصله ما را سر می برد یا حتی بیزارمان می کند؟ در صورتی که خیالات هنرمند به ما لذت می دهد؟
از نظر فروید هنرمندان برای جذاب کردن خیالاتشان از دو روش استفاده می کنند:
اول اینکه نویسنده شاخص رویا های روزانه خودش را با دگرگون کردن و تغییر شکل دادن آن ملایم می کند.
دوم اینکه او ما را با بازده لذت رسمی و خالصانه اش که همان طبع ظریف است به دام می اندازد .
به عقیده فروید رویا , جوک و هنر همه دارای یک منشا هستند و ان تعارض های واپس زده ضمیر ناهشیاراست. گرچه فروید نظریه جوک خود را به طور کامل برای فهم هنر و ارزش زیبا شناختی آن گسترش نداد ولی به اهمیت و انرژی درونی آن پی برد.

 

 

چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٥ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ توسط رامین حاجبی.g.a نظرات ()
تگ ها:
=http://www.persiangig.com/pages/download/?dl